آرشیو آذرماه 1386

"هیچ ذکری، بالاتر از «ذکر عملی» نیست؛ هیچ ذکر عملی، بالاتر از « ترک معصیت در اعتقادیات و عملیات نیست » و ظاهر این است که ترک معصیت به قول مطلق، بدون « مراقبه دائمیه »، صورت نمی گیرد. "

آیت الله بهجت

عمادالدین باقی در زندان سکته / تشنج کرده و به بیمارستان منتقل شده. من نمی دونم چه کار باید کرد یا چه کار می توان کرد؟ به هر حال دعا از بدیهی ترین کارهایی است که می توانم. "الدعا سلاح المومن".

کسانی که باقی در حد یکی دو بار و محدود هم دیده باشند می دانند چه روحیه باز و سعه صدری داره، تصور اینکه بر همچین آدمی چه گذشته است که به این روز افتاده است، تنم را می لرزاند.

| بدون نظر

حضور صفایی فراهانی در تلویزیون اینقدر جذاب هست که بی عذاب وجدان بی خیال ترمو2 بشم و تا این موقع بیدار بمونم و حتی پست گذاشتن. بعد از فحاشی های عصر جمعه مصطفوی و یکه تازی های اصحاب علی آبادی در رسانه ها حضور صفایی فراهانی در تلویزیون فقط کاری بود که از دست فردوسی پور بر می اومد. سپاسگزارش هستم. اما اگر بخواهم یک قضاوتی در پایان بکنم ، خوب اینقدر هاله مثبت دور صفایی فراهانی می بینم که حرفهاش رو باور کنم و احساس کنم هیچ وقت در قضیه خودخواهی نکرده و بلعکس سازمان در تمامیت طلبی سنگ تموم گذاشته اما کسانی که این دید مثبت رو به صفایی ندارند احتمالن گیج گیج باقی بمونند که واقعا تقصیر کی بود؟ و خوب یکی دو سوتی قبلا صفایی فراهانی می تواند طرفداران دولت رو قانع کنه که وی پی سیاسی کاری بوده. مثلا مصاحبه هاش درباره جواز حضور علی آبادی که واقعا هیچ جوره قابل توجیه نبود. یا حداقل من رو قانع نکرد. در مجموع دو طرف ادله خوبی دارند که طرف مقابل مقصر هست و من فکر می کنم حرفها و مستندات برای یک حکم بی طرفانه کافی نباشه و مثل من که با دید سیاسیم قضیه رو حل کردم بقیه هم برای داشتن موضع مجبورند به عینک سیاسیشون پناه ببرند!

پ.ن:چقدر جای این جور برنامه ها در تلویزیون خالی هست .

"دیده ام در طلب دیدن تو بینا شد"

| 1 نظر

لزومی نداشت همه اصلاح طلبان دانشگاه را بشناسم؛ شناختن دو نفر که همه اصلاح طلبان دانشگاه را می شناسند کارم را راه انداخت.

پ.ن: با سپاس از حنیف و خانم رضوی.

| 1 نظر

امروز فهمیدم مفید رو خیلی دوست دارم. جو مفیدی رو هم!

| 1 نظر

با این همه ارزوی خوب چه کنم من؟ دیشب فهمیدم آرزوی K2 هم دارم. شانس صعود برای کوهنوردان حرفه ای تنها 2 درصد!

خوابم ببرد يا نبرد، تصويرت همين‌جاست: وسطِ ذهنم. ناراضی نيستم که تکان نمی‌خورد. ملايم نشسته و به کارِ خودش مشغول است: پرت کردنِ حواسِ من. با اين همه شيطنت چطور دوستش نداشته باشم؟