آرشیو مردادماه 1386

عروسی کسایی. کسی که ترس رو به من به شدید ترین وجه چشونده. از پنجره های طبقه سوم مفید بارها و بارها آویزونم کرده. از کمر، از پا، از سینه. تنها یک آرزو داشتم در اون لحظات، از معلمین کسی بالا نیاد و به کسایی نگه "چی کار می کنی اونجا؟!" احتمال می دادم همون لحظه کسایی ولم کنه و دستش رو نشون بده و بگه :هیچی!". مبارکش باشه. آرزوی خوشبختی .

مدتی هست گنگ و مبهم شده ام نسبت به جمع هایی که در آن هستم و به وضوح می بینم پاره هایی از" من" ابراز رضایت نمی کند. به دنبال جمع تازه ای هستم برای پاره های ناراضی ام و تازه اخمو و کم حرف هستم که هستم همینی که هست.

 و امروز سال تقی امامی است. با او راضی بودم . . .

| 2 نظر

درد می کند
انگشتانم
لبانم
وتمام آنچه که روزی در تماس با تو بودند.
درد می کند
روحم
احساسم
وتمام آنچه که بی تماسی با تو، تمامی با تو بودند.

(پرستو دوکوهکی)

| بدون نظر

نیم ساعته رسیدم. جنازه، به تمام معنا. جاتون خالی بود. برنامه خوبی تو حسینیه بود، هرچند یادم رفت اینجا بنویسم. اولش با دعای کمیل شروع شد که شیوه خوندنش برام تازه بود و جذاب. یک نفر تریپ آخوندی یک فراز رو می خوند بعد ضحی معتمدی ترجمه فارسی اون فراز رو می خوند. خوب بود، باوم نمی شد که بعد از این همه سال معنی بعضی جاهای دعای کمیل رو اشتباه فهمیده باشم. زیادی به عربیم اعتماد کرده بودم. بعد دعا هم که دکتر مهدوی بود. دیگه جونم براتون بگه محمد رضا جلایی پور رو دیدم، از شما چه پنهون کلی هم ازش خوشم اومد.

 کلا امیدوار شدم به ادامه برنامه. ماه رمضون احتمالا برنامه های خوبی بتونیم بذاریم. پیشنهادی هم داشته باشید ممنون میشم.

| 1 نظر

چه خوبه که خورشید از این طرف در اومده امروز.

| 4 نظر

تا حالا سر صبحی اینقدر هیجان و اضطراب و استرس نداشتم. قشنگ با هر آبشار و سرویسی نیم متر رو هوا می جهیدم. گیم چهارم تو امتیاز 29 و 30 واضح تو تلویزیون بودم. دم نوجوانان گرم. بی نظیرترین صحنه بازی اونجا بود که تو گیم آخر سرویس دست ایران بود ست کوویچ با دست به سرویس زننده اشاره کرد کجا بزنه، زد و شد امتیاز. محشره این آقای مربی عزیز عصبی. دمش گرم و سرش خوش باد.

| 1 نظر

ماشین بازها هم عالمی دارند. چند روز پیش به بهانه ایلیا یه کم با این چماعت آشنا شدم امروز هم گفتیم بعد این همه سال نوکری ما ، یه دستی به سر مشکی بکشیم بازهم این جماعت را دیدیم. 8 میلیون سیستم صوتی امروز یکی داشت می بست روی پرشیا. هنوز درکی از این کار و هکذا هاش ندارم. احتمالن اونا هم درکی از من نداشتند. شهروندم رو می خوندم و گاه گاهی بیلمز بیلمز با دهن باز نگاهشون می کردم. ولی کلا از اینکه توی یه تفریحی می تونیم تنه به تنه جهانیان بزنیم ابراز خوشحالی می کنم.

کسی از مقررات نظام وطیفه خبر داره؟ من الان معافیت تحصیلی دارم می تونم درخواست معافیت کفالت بدم؟

| 1 نظر

| بدون نظر

چرا بعضی وقتها یک سری تصمیمات می گیریم که بعدا هر چه فکر می کنیم نمی فهمیم از کجا به این تصمیمات رسیدیم؟ تصمیمات غلط زنجیره ای. اطرافیان چه کنند با آدم در این لحظات؟

زيبا و به رقص
آمدی
به پلک زدنی
رفتی
چيزی اما مانده به جا
که چفت کرده چشم را
به کنج اين اتاق

( شهرام آقاجانی )

| 2 نظر

تا حالا فیلمی رو به این منظور که برام نکته آموزشی داره ندیده بودم. خوب سیرتی، این فیلم anger management  را داد تا کمی به این فکر کنم که ذهنیت من ممکن هست از رخدادی کاملا برعکس باشه. هرچند که در مورد خاص قانع نشدم اما از سبک هدایتش خوشم اومد .ممنون و کلا هم مدیونش هستم.

| بدون نظر

حدیثی هست از احتمالن پامبر به این مضمون که اگر همه بدیها در اتاقی باشد کلید در آن اتاق دروغ است. با اجازه شما خودکامگی رو هم جزو بدیها قرار می دهم و بالطبع در درون همون اتاق.

من اگر کمتر دروغ بگویم موجب افزایش اعتماد به نفس در وهله اول و در وهله دوم اعتماد دیگران می شوم و به ارتقای "سرمایه اجتماعی" کمک کرده ام و این به استمرار فعالیت های جمعی ما کمک می کند و زمینه را برای شکل گیری نهادهای قوی مدنی مهیا می کند و نهادهای قوی مدنی اولین مانع در برابر خودکامگی هستند.

ساده انگار نیستم ، فقط ذهنم روی مفهومی به اسم سرمایه اجتماعی متمرکز شده و سادست که از این زاویه شروع به تحلیل کنم.

| 1 نظر

شبکه دو چه ماه داره میشه، اون از برنامه سر صبحشون که بعضی وقتا حرفایی توش زده میشه که آدم دهنش باز می مونه یا یه کسایی توش میان که نمی دونم چه چوری باید تفسیر کرد. چند وقت پیش شهیدی یه حرف چرت درباره رابطه ملیله دوزی و خانم ها گفت یهو مهمونا لهش کردن. صریح بهش گفتن فسیل. از تلویزیون از این انتظارات نداشتم. الان هم برنامه خانه ای با طرح نو رو دیدم خوشم اومد گفتم یه تشکری بکنیم از این همه تغییرات مثبت.

| 1 نظر

جالبه که تهران در المپیاد ورزشی ایرانیان مجموع مدال هاش از مجموع مدال های تیم های دوم و سوم بیشتر است. مقام دوم هم مال اصفهان است. این مسابقات قرار بود که در عرصه ورزش کشور ایجاد عدالت کند ولی فقط داره یک بی عدالتی(از منظرگاه مسئولین دولت) را نشان می دهد. احتمالن بهتر باشه که فکرهای عمیق تری برای رفع بی عدالتی در ورزش بشود. فعلن استانهایی که کارخونه های مهم و زیادی دارند در ورزش ما موفق ترهستند و مفهومی مثل استعداد نقش بعدی را ایفا می کند. حتی اگر حوصله کارخونه زدن هم نیست کافیست کمی پولدار ها احساس کنند اظهار پولدار بودنشون براشون دردسر نمیشه اون وقت امثال شیرین فراز هم می توانند در لیگ باشند.  

دو دوست خوب رو از یک برنامه سبک کویرنوردی محروم کردم. خدا می دونه کلی هم تلاش کردم که اینجوری نشه. ازشون بازم معذرت می خوام.

 

| بدون نظر

اين وضعيت رو اصلا دوست ندارم. اما يه چيزی ته دلم می‌گه بايد صبر کنم. نمی‌دونم چرا اين‌قدر منفعل شدم. حالم بد نیست فقط یک خرده کم تمرکزم. همه چیز درست می شود به زودی. همه چیز درست می شود به زودی؟

این دو هفته ای سه نفر از آشناهای دورم دارن میرن یا رفتن. احتمالن من هم باید بروم شاید بیشتر قدر ایران بدونم. اگر قدری مانده باشد.

| بدون نظر

قبلن ها وقت برکت بیشتری داشت. انگار "ری" می کرد.

آهای اسم نبرم ها! خودتون با زبون خوش میاید درباره این سوال مهمی که پرسیدم جواب میدین. اصلا بیاین تحویلم بگیرید تو وبلاگتون پست در این باره بذارید.

| 4 نظر

کلا با جملات کلی گفتن مشکل دارم، بیشتر هم به حساب "تحمیلات ذهنی" گوینده می گذارم این جور حرفها رو. کمتر پیش میاد که این حرفها به پزوهشی یا آماری مستند باشند. مثلا وقتی یکی می گه چامعه مذهبی شده بدون هیج آماری یا پژوهشی احتمالا آدمای دور اون فرد یا خودش مذهبی تر شدن.

سوالی دارم و حتی اگر موافق بودین اولین بارکه دور هم جمع شدیم دربارش گپ بزنیم. سوالام اینه:" اساسا موافق هستید که تجربه های کار جمعی کردن در ایران بسیار نا موفق بوده اند؟(مشخصا در امور سیاسی و اجتماعی) اگر موافقید عللش رو چی می دونید؟ "

حتی اگر مطالعات هم روش نداشتید یا فرصتش هم براتون پیش نمیاد ذهنیتتون رو بگین ، لا اقل ذهن هامون که نزدیک تر میشه. بیش از پیش منتظر کامنت های شما "خوبان" هستم.

| 1 نظر

1-"عشق های خنده دار" ،(میلان کوندرا)

2-"دوستم داری
نه آن قدر که دوستت دارم
و نه آن قدر که دوستش داری..."

( امين شيرازي )

پ.ن:هنوز تصمیمی بر مربوط بودن 1 و 2 ندارم. هرگونه برداشت تنها متاثر از ذهنیت شماست و از واقعیت مستقل.

| 1 نظر

حمید جبلی وقتی توی زیر درخت هلو آماده می شه بمیره می گه" آقا ببین جقدر دنیا این روزی که ما می خوایم بمیریم قشنگ تر شده!این گلها ، این درختها این آب استخر"واضحه که دنیا فرقی نکرده....

انگار که باید حتما خفتمون رو بچسبن بعد تازه از وضعی که داریم راضی می شیم. باید دو دقیقه زیر آب باشیم تا لذت نفس کشیدن دستمون بیاد. هفته اول تیر بی آب رفت  توچال تا فهمید یه قلپ آب یعنی چی؟ معشوق حتما حتما رفته باشه تا ارزش حضورش درک شه.

به قول شریف زاده:"نعمتان مجهولتان الصحته والامان."

| 1 نظر

اینکه اولین سند دین ما متن هست و اخیرا هم فهمیدم سراغ متن رفتن دیمی نیست باعث شد این دو تا کتاب رو دست بگیرم.

1-معنای متن ، نصر حامد ابوزید. اگر آدم تصمیم داشته باشه که قرآن در نحوه زندگی اش تاثیر گذار باشه خوندن این کتاب احتمالن مفید هست.

2- هرمنوتیک،کتاب و سنت، محمد مجتهد شبستری. بخش هایی از کتاب که ییان کننده تاثیر پیش فرض های مفسرین بر نحوه تفسیرشون از دین هست برای من جذاب بود.

اگر کسی این دو کتاب رو خونده و وقت هم داره ، من دوست دارم باهاش در این زمینه ها گپ بزنم. چند تا هم سوال دارم تازه.

جفت کتاب ها هم که محمد حسین داده که اگر هزار بارهم ازش تشکر کنم بازهم کمه.خلاصه اینجوی هاست. عیدتون مبارک.

| بدون نظر

خبر آزادی دانشجویان متحصن در این ایام که غم از در و دیوار سیاست می باره خیلی خوشحال کننده بود برام. هیچوقت فعالیت های سیاسی به سبک انجمن اسلامی و دفتر تحکیم رو نپسندیدم اما این تقریبا یک ماهه نگم همیشه ولی زیاد به یاد این دانشجوها بودم و منتظر آزادیشون. مبارک خودشون و خانوادشون باشه. شنیدم که در برابر فیلم گرفتن هم کوتاه نیومدن، دمشون گرم.

"نظام با رفتارهای اخیرش فقط بی اعتمادتر به نفس داره نشون می ده، برای ابرقدرت های عالم شاخ و شونه می کشه ولی تحمل تحصن چند تا دانشجو رو نداره...دم خروس بیرون آمده است"

  

| بدون نظر

آراسته ای
با مهارت تمام
تمامِ زشتیِ چهره ات را به زيبايی
می ترسی زير باران قدم بزنی
آب, هويت تو را آشکار خواهد کرد.
(مهدی خوشنويس)

| 1 نظر

چقدر امشب شخصی نوشتم. معذرت.

| بدون نظر

بی خوابی امده است به سراغم. شروع کرده ام به خواندن صبا.الان به این رسیدم که باید گاه گاه وبلاگ خود را از سر تا به ته خواند با کامنت هایش. گاهی می خنداندم گاهی در فکر می بردم و گه گاه بغضی می آید و می رود. حس و ذهنیتم در نوشتن هر پست به راحتی به یادم میاد. شاید روز قیامت هم یه همچین حالتی داشته باشه، نمی دونم شایدم نباشه.

از همه بیشتر به قسمت آخر این کامنت خندیدم. ممنون علیرضا. این کامنت خواهرم هم بازهم برایم دلنشین بود. خواهر داشتن هم چیزه خوبیه. ممنون زینب جان.

| بدون نظر

يه وقتهايی توو زندگی هست که دهن باز می‌مونه؛ از گفتن هر چيزی باز می‌مونه. امشب برای من از اون وقتها بود.
نمی‌دونم بايد از چه کسی برای داشتن اين همه دوست خوب و گُل تشکر کنم. هر بار بعد از دیدنشان از حس قریب "غربت" در می آیم.

| بدون نظر

یک بار وقتی قیمه می خوردم احساس کردم قاشق در دهانم هست و کجش کردم اما همه محتویات قاشق روی پیرهن سفیدم ریخت. چند روز قبلش وقتی با تازه آشنایی بودم همین قصه/غصه با چایی ام پیش آمد لیوان چایی را روی لبانم حس کردم اما... و امروز عصر با یک رانی. علتش چیست؟ قاشق من/ لیوان چایی ام/ رانی خوشمزه من چقدر با دهانم فاصله دارد، وقتی آنها را در دهانم حس می کنم؟ مسئله این است.

اگر جلوی شما این اتفاق افتاد نخندید لطفا، از گردو خوردن با پوست که بدتر نیست!