اگه گرما مثل الانا کلافه کننده باشه و فکر کوه رفتن هم مدام تو ذهن رژه بره، نتیجه اش این میشه :
دیروز ساعت 7:15 از درکه به سمت پلنگ چال راه افتادیم. تقریبا 45 دقیقه ای روشن بود هوا و بعد تاریکی شب. از آخرین رستوران ها که فاصله بگیری آرامش و تنهایی و صدای آب . تقریبا بعد از یک ساعت ما دو تا دیگه تنها بودیم، تا پلنگ چال. حدود 10:30 رسیدیم. حالت عادی زودتر هم می رسیدیم اما یه کوله پر از خوردنی نفسمون رو گرفت. تا ساعت 2 هم گپ زدیم. 2 به زور منو خوابوند. راس 5 هم من بیدارش کردم که برگردیم. تو راه که بر می گشتیم و همه تازه داشتن می اومدن حس کوهنورد حرفه ای بودن به آدم دست می داد! تجربه بی نظیری نبود راستش ولی خیلی لذت بردم. هم از کوه هم از همراه ام.
شدید نیازمند کوه بودم. خدا از رفاقت کمت نکنه همراه!
پ.ن: تابستون احتمالا زیاد کوه برم، می یاین؟

یاد امام و شهدا....:d